خرید بک لینک
بالاخره بعدازیه هفته ارمان(سرپرست گروه تئاتر عروسکیشون)روراضی کردم که فرشته کوچولویی رو که میگردوندمش بده به خودم الان هم دارم میرم سمت سالن که عروسک خوشگلمو بردارمو برم خونه.چندوقتیه مسافرت نرفتم باید توفکر ریختن یه برنامه با نازلی اینا بریم یه وری.میرسم به سالن یه کلید داشتم بازش کردم ورفتم داخل رفتم تواتاق عروسکا.سلاااام فرشته کوچولوی من دیدی بالاخره مال خودم شدی.عروسک گوگولی رو بغلش کردم وبه خ

برچسب: نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:33

سلام سلام چطورین دخیا اول اینکه خیلی مرسی بابت حمایتای اجی پری ازرمانم بعدشم که یه خبری دارم 25روزدیگه مدرسه است حالا این هیچی 1ام مهر شنبه است پارسال چ خوب بود5شنبه بودا

برچسب: کمترازروزباقیست, نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:33

همونجوری که رانندگی میکردم به این فکرمیکردم که چرا ازاون برنامه ی تلویزیونی که اونروز رفتم وگفتن که بهم زنگ میزن برای قرارداد برم خبری نشده بعدیه هفته... اوناکه ازسابقه کاریم راضی بودن پس چی شده پوووف معلومه دیگه ملودی خانم اینم پرسیدن داره حتما یکی دیگه روپیداکردن نمیدونم این چه طرز فکریه که مردم مادارن که به نظرشون هرکی که جوونه خام وبی تجربست ونمیتونه فعالیت های خوبی داشته باشه درهرحالی که من ا

برچسب: نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:33

بعدازسه ساعت مهمونی تموم شد وهمه رفته بودن وفقط عمه ومنوبهنودمونده بودیم که عمه موضوع رومطرح کرد فکرمیکردم بهنودخبرداره ولی باقیافه متعجبش و این که مخالفت کردوگفت میره خونه خودشون فهمیدم نمیدونه والان فهمیده واقعا درک نمیکردم عمه برای چی اصرار داره بهنودبیاد پیش من بالاخره بعداز تاکیدهای عمه وتعارف زدنای من بهنود قبول کردو حاضر شد که بریم من که خیلی خسته بودم مطمئنا بهنودهم همینطور بود چون طی راه

برچسب: نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:33

جیییغ سلام نانازا خوبین عایا؟ بالاخره بعد دوماه رفتیم مسافرت جاتون خالی بسی خوش گذشت مانتومدرسمم گرفتم سورمه ای وطبق معمول گشاد مقنعش انقدر بلنده جاچادرمیشه سرش کرد موقع تحویل مانتو یکی ازدوستای صمیمیو دیدم انقدر جیغ جیغ کردیم اونجا(بیشتر من)اون خانومه که لباسارومیداد تایه ربع ازپنجره به حیاط نگاه میکردوسکوت کرده بود عاقا دیدین غروب31شهریورغروب جمعه هم هست؟ چرااااااا...واستادنیا من میخام پیاده شم

برچسب: مسافرتمانتوغروب, نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:33

روی پرتقالم یکمی نمک زدمو به ارومی شروع به خوردنش کردم هر تکه پرتقالی روکه میزاشتم دهنم سعی میکردم کامل مزه ترش خوشمزه شو حس کنم.بعدخوردنشون دستاموبایه دستمال کاغذی تمیزکردمو تکیه دادم ومشغول دیدن فیلم شدم.هوممم فیلم خوبی بود میخاستم بعداین که تموم شد درباره اوایلش ازبهنودبپرسم اماکم کم چشمام گرم شدودیگه هیچی ازفیلم نفهمیدم...... باحس اینکه چیزی زیر بینیم کشیده میشه عطسه ای کردموازخاب پاشدم که قیا

برچسب: نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:33

#آقایی بخابیم؟فرداباید زودپاشیم(رابطه دهه هشتادیا اول مهر) سلامممم فینگیلای من چطورمطورین عاقا تسلیتتتتت 8روزمونده به مدرسه تسلیتتتتت کتاباتونو جلدکردین عایا؟ من ازصبح تاالان داشتم جلدمیکردم ینی از شکافتن هسته اتم هم چسبوندن جلدسختتره من که هرسال باپاودست ودهن میوفتم به جون کتاب وجلد که بدون حباب دربیاد شماچطور؟

برچسب: جلدکتاب, نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:33

یه هفته دیگه گذشت ورسیدیم به اخرین هفته بهمن ماه.بهمن ماهی که عجیب برام گرمه.بهنودخیلی خوبه مثل یه برادر پشتمه باهام میگه میخنده حتی یه بار هم رفتیم شهربازی هومممم راستش این روزا حس بهتری داشتم نسبت به همه چی.بالاخره امروز میریم سالن که درباره نمایش بیشتر حرف بزنیم که بچه ها برن توکار ساخت عروسکا.پالتومشکی وساپورت کلفت وشال طوسیمو میپوشم بوتا مشکیمو میگیرم دستم که پایین بپوشمشون کوله مشکیموکه شبیه

برچسب: نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 23:33

#یادیم کنیم ازپشه های محترم که دیگه کارشون ازنیش زدن گذشته... بیشعوراخه لب جای نیش زدنه...پشه ام پشه های قدیم

برچسب: نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:09

سلامتی کنکوریا...زخم خورده ها...دلشکسته ها...علی اقا پروین...سلامتی همتووون #چراامسال دخیا انقدرکم درخشیدند عایا؟

برچسب: کنکوریا, نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:09

#والا مادوران مدرسه بیشتر ازتابستون ترکوندیم سلاممم جیگیلای من چطورین چ خبرا خبر خبر خبر 36روزدیگه مدرسه هاشروع میشه جییییغ میشه بازدوستامونوببنیم باز خل وچل بازیاروشروع کنیم باز ایسگاه معلماروبگیریم راستی ای دخمل یاپسمل خوشملی که اینومیخونی امسال میری چندم عموجون خخخخ ای بدم میادازاین جمله

برچسب: دوران,مدرسه, نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:09

باصدای زنگ گوشیم که نشون ازیه صبح دیگه داشت ازخاب بیدار شدم دیشب که نشستم پای دفترخاطرات مامان غرقش شدمو متوجه گذرزمان نشدم اخرهم ازخستگی همونجوری پای دفترخابم برد..هیچ نکته جالبی نداشت البته برای من شاید اگه خودش این هارومیخوند بایاداوری اون روزا حسای مختلفی سراغش میومدن چون درباره تولد15سالگیشودوستانش واتفاقاتی که براش افتاده نوشته بود که برای من جذابیتی نداشت.لباس هامو به تن کردمو رفتم پایین هی

برچسب: رمان, نویسنده: سپیده نیک‌فر تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 2:09

صفحه بندی